
امروز بعد از اتمام کلاسم درست تو تاریکی شب و سرما ، بعد از گرفتن تاکسی و گذشت چند دقیقه و شروع صحبتهای آروم آروم پیرزن خسته ، آفرین به غیرتش |غیرت ربطی به زن و مرد بودن نداره| ، و شنیدن رنج های یک مادربزرگ مهربان که دیگه از سن کارش گذشته خجالت کشیدم که نتونستم واسش کاری انجام بدم .... همه ی آدمها شرمنده ی شما هستن مادر بزرگ مهربان!

برچسب: مادربزرگ,
نویسنده: کارن توکلی