» مادربزرگ
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 18:38
امروز بعد از اتمام کلاسم درست تو تاریکی شب و سرما ، بعد از گرفتن تاکسی و گذشت چند دقیقه و شروع صحبتهای آروم آروم پیرزن خسته ، آفرین به غیرتش |غیرت ربطی به زن و مرد بودن نداره| ، و شنیدن رنج های یک مادربزرگ مهربان که دیگه از سن کارش گذشته خجالت کشیدم که نتونستم واسش کاری انجام بدم .... همه ی آدمها شر...
» دلِ گرفته
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 18:38
چقد دل گرفتگی بده همش احساس تنهایی می کنی ، دلگرفتگی آدمها نشأت گرفته از نارضایتی از زندگیه ... منم همینطورم ، این همه سال رفت و نمیدونم چیکار کردم ، همین الان هم سر در گمم ... خسته ام از این وضع و از این پوچی ... آدم باید کسی رو داشته باشه که باهاش دردودل کنه اما وقتی فکر عواقبشو می کنی پشیمون میشی...
» قضاوت
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 18:38
چقدر زود بزرگ شدم چشم بهم بزنم دو سه دهه دیگه هم تموم میشه ، کاش همیشه بچه می موندم : خنده و ذوق های بی دلیل ، شاد شدن با چیزهای کوچیک ، گریه های بدون ترس ، فارغ از هر چه دغدغه .... بزرگ که میشی باید تحمل کنی ، سخت بشی ، بسوزی و دم نزنی ، راحت نمی تونی گریه کنی مگر تو تنهاییت ، نباید ضعف نشون بدی ، ...
� اندر احوالات امروز
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 18:38
دیشب تا حدودای ساعت 3 بیدار بودم و همش فکر فکر فکر ... نمیدونم چطور دیوونه نشدم تاحالا .... صبح با زنگ ممتد گوشی بیدار شدم ، از اونجایی هم که نصف کارهای دانشگاهمو انجام دادم یک قسمتش موند بی خیال شدم و راهی دانشگاه شدم خیلی هوا شرد شده ، تو کتابخونه اون قسمت مونده هم به کمک همکلاسی گرامی انجام شد و ...