
دیشب تا حدودای ساعت 3 بیدار بودم و همش فکر فکر فکر ... نمیدونم چطور دیوونه نشدم تاحالا .... صبح با زنگ ممتد گوشی بیدار شدم ، از اونجایی هم که نصف کارهای دانشگاهمو انجام دادم یک قسمتش موند بی خیال شدم و راهی دانشگاه شدم خیلی هوا شرد شده ، تو کتابخونه اون قسمت مونده هم به کمک همکلاسی گرامی انجام شد و پروژه ام تکمیل و شد آنچه باید می شد ... موقع برگشت هم کلی خرید داشتم و خیلی ناگهانی هوس کیک کردم و یه پودر گرفتم با شیر محلی تا رسیدم خونه 12 شد و بعد از ناهار شروع پروسه کیک پزون اونم با روشهای من ... بعد از تموم شدن کیک رو به امون خدا سپردم و خوابیدم، خواب عمه جان رو دیدم چه محکم منو بغل کرده بود یعنی دلش تنگ شده ؟ .... حالا هم که بیدار شدم مستقیم رفتم سر وقت کیک و با شیر نوش جان کردم! خب دیگه ب...
ادامه مطلب